کاش زندگی جز صحیح بود، بدون چیزی اضافه.

یا قدر مطلق بود، همیشه مثبت.

کاش میتونستیم از زندگیمون lim بگیریم به سمت مثبت بی نهایت.

ولی زندگی همش از ما آدما رادیکال میگیره ، هرچی بزرگ باشی بازم کوچیک میشی.

کاش میتونستیم خوبیهامونو به توان برسونیمو از بدیهامون با فرجه n رادیکال بگیریم...





پیش از اینکه واپسین نفس را برارم

پیش از آنکه پرده فرو افتد

پیش از پژمردن آخرین گل

برآنم که زندگی کنم

برآنم که عشق بورزم

برآنم که باشم

در این جهان ظلمانی

در این روزگار سرشار از فجایه

در این دنیای پر از کینه

نزد کسانی که نیازمند من اند...

کسانی که نیازمند ایشانم

کسانی که ستایش انگیزند

تا دریابم... شگفتی کنم....باز شناسم... که ام؟ که میتوانم باشم...

که میخواهم باشم... تا روزها بی ثمر نماند ...ساعت ها جان یابد... لحظه ها گرانبار شود...


برای تو آشنای غریبه


ساده است ستایش گلی ... چیدنش و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد...

ساده است بهره جویی از انسانی ... دوست داشتنش بی احساس عشقی...

او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمیشناسمش.

ساده است لغزشهای خود را شناختن

با دیگران زیستن ، به حساب ایشان که گفتن من اینچنینم.

ساده است که چگونه میزی...

آری

زیستن سخت ساده است

و پیچیده نیز هم.