در میکده دوش ، زاهدی دیدم مست تسبیح به گردن و صراحی در دست
گفتم ز چه در میکده جا کردی ؟ گفت از میکده هم به سوی حق راهی هست !
در میکده دوش ، زاهدی دیدم مست تسبیح به گردن و صراحی در دست
گفتم ز چه در میکده جا کردی ؟ گفت از میکده هم به سوی حق راهی هست !
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی...
چکامه ای زیبا از حضرت مولانا که هنرمند عزیز جناب آقای سراج هم دلنشین اجراش کردن ...
مروری با دوستان و همراهان گرامی :
این کیست این این کیست این هذا جنون العاشقین
از آسمان خوشتر شده در نور او روی زمین
بیهوشی جانهاست این یا گوهر کانهاست این
یا سرو بستانهاست این یا صورت روحالامین
سر مستی جان جهان معشوقه چشم و دهان
ویرانی کسب و دکان یغماجی تقوی و دین
خورشید و ماه از وی خجل گوهر نثار سنگ دل
کز بیم او پشمین شود هر لحظه کوه آهنین
خورشید اندر سایهاش افزون شده سرمایهاش
صد ماه اندر خرمنش چون نر طایر دانهچین
بسم الله ای روحالبقا ... بسم الله ای شیرین لقا ...
بسم الله ای شمسالضحی ... بسمالله ای عین الیقین ...
هین رویها را تاب ده هین کشت دل را آب ده
نعلین برون کن بر گذر بر تارک جانها نشین
ای هوش ما از خود برو وی گوش ما مژده شنو
وی عقل ما سرمسمت شو وی چشم ما دولت ببین
ایوب را آمد نظر یعقوب را آمد پسر
خورشید شد جفت قمر در مجلس آ عشرت گزین
من کیسها میدوختم در حرص زر میسوختم
ترک گدا رویی کنم چون گنج دیدم در کمین
ای شهسوار امر قل ای پیش عقلت نفس کل
چون کودکی کز کودکی وز جهل خاید آستین
چون بیندش صاحب نظر صد تو شود او را بصر
دستک زنان بالای سر گوید که یا لخمالمعین
در سایه سدره نظر جبریل خو آمد بشر
در خورد او نبود دگر مهمانی عجل سمین
بر خوان حق ره یافت او با خاصگان دریافت او
بنهاده بر کفها طبق بهر نهر نثارش خور عین
این نامه میپرد عیان تا کف اصحاب الیمین ...
خداوند بينهايت است و لامکان و بي زمان
اما به قدر فهم تو کوچک ميشود
و به قدر نياز تو فرود ميآيد، و به قدر آرزوي تو گسترده ميشود،
و به قدر ايمان تو کارگشا ميشود،
و به قدر نخ پير زنان دوزنده باريک ميشود،
و به قدر دل اميدواران گرم ميشود…
پــدر ميشود يتيمان را و مادر.
برادر ميشود محتاجان برادري را.
همسر ميشود بي همسر ماندگان را.
طفل ميشود عقيمان را.
اميد ميشود نااميدان را.
راه ميشود گمگشتگان را.
نور ميشود در تاريکي ماندگان را.